10 اسفند 1390

نمونه هایی از فضایل و سیره فردی امام حسن عسگری(ع)

مولف: مدیر سیستم   /  دسته: دسته بندی نشده   /  رتبه دهید:
2

1- نفوذ معنوی

ثقة الاسلام كلینی در كافی و شیخ مفید در ارشاد نقل می‏كند: از حسین بن محمد اشعری و محمد بن یحیی و دیگران كه گویند: احمد بن عبیدالله بن خاقان (وزیر معتمد عباسی) و كیل املاك و مستغلات خلیفه در قم و عامل اخذ مالیات از آنها بود، او در عداوت اهل بیت علیهم السلام بسیار شدید بود.
روزی در مجلس او سخن از علویان و اهل بیت و مذهب آنها به میان آمد، احمد گفت: من كسی از علویان را در سیرت و وقار و عفت و نجابت و عزت و شرف مانند حسن بن علی بن محمد بن رضا ندیدم، رجال خانواده‏اش و بنی‏هاشم او را برهمه مقدم می‏داشتند، و میان فرماندهان خلیفه و وزراء و همه مردم مورد احترام و عظمت بود.
روزی بالای سر پدرم (عبیدالله بن خاقان وزیر اعظم خلیفه) ایستاده بودم كه دربانها گفتند: ابن الرضا می‏خواهد وارد شود، پدرم با صدای بلند گفت: اجازه بدهید تشریف بیاورند، من تعجب كردم كه دربانها چطور توانستند پیش پدرم كسی را با كنیه یاد كنند. فقط خلیفه یا ولیعهد خلیفه یا كسی را كه خلیفه كنیه می‏داد، پیش پدرم با كنیه یاد می‏كردند.
در آن موقع دیدم مردی گندمگون، زیبا قامت، زیبا صورت، با تناسب اندام، جوان، با جلالت و با هیبت وارد شد، پدرم چون او را دید برخاست و به طرف او رفت، من ندیده بودم كه پدرم به استقبال كسی از بنی هاشم و فرماندهان برود، چون به او رسید دست به گردن او انداخت، صورت و سینه او را بوسید و دستش را گرفت و او را در مصلای خود نشانید و خود در كنار او نشست و به او رو كرد و با او سخن می‏گفت و گاهی می‏گفت: فدایت شوم، من غرق تعجب بودم.
در این بین دربان آمد و گفت: موفّق (برادر خلیفه) آمد، قرار بر این بود چون موفق نزد پدرم می‏آمد، دربانان و فرماندهان از اول درب ورودی تا تخت پدرم دو طرف صف می‏ایستادند، موفق از میان آنها می‏آمد و می‏رفت، پدرم همانطور با او صحبت می‏كرد تا غلامان خاص موفق دیده شدند، در آن وقت پدرم به او گفت: خدا مرا فدای تو كند، اگر می‏خواهید تشریف ببرید مانعی ندارد. او به پا خاست، پدرم گفت: او را از پشت صفها ببرید تا امیر (موفق) او رإ؛ ك‏ك نبیند، بعد پدرم با او معانقه كرد و چهره او را بوسید و او رفت.
من به دربانان گفتم: وای بر شما! این كیست كه پدرم با او با چنین احترامی برخورد كرد؟ گفتند: این مردی از علویان است كه حسن بن علی معروف به ابن الرضا می‏باشد. تعجب من زیادتر شد، آن روز همه‏اش در فكر او و كار پدرم نسبت به او بودم پدرم شبها پس از نماز عشاء می‏نشست و درباره جلسات و كارها و مطالبی كه باید به محضر خلیفه برسد بررسی می‏كرد.
چون از كارش فارغ شد، من رفتم و پیش رویش نشستم، گفت: احمد! كاری داری؟ گفتم: آری، پدرجان! اگر اجازه دهی، گفت: اجازه دادم هر چه می‏خواهی بگو، گفتم: پدرجان! آن مرد كی بود كه دیروز آن هم اجلال و اكرام و تبجیل از ایشان نموده و خودت و پدر و مادرت را فدای او می‏كردی؟
گفت: پسرم! او ابن الرضا و امام رافضه است، بعد از كمی سكوت اضافه كرد: اگر خلافت از بنی عباس برود، كسی از بنی هاشم جز او شایسته نخواهد بود، چون او در فضل، عفاف، وقار، صیانت نفس، زهد، عبادت، اخلاق نیكو و صلاح بر دیگران مقدم است، و اگر پدر او را می‏دیدی، می‏دیدی كه مردی جلیل، بزرگوار، نیكو كار و فاضل است .
این سخنان بر اضطراب و تفكر و غضب من بر پدرم افزود، بعد از آن، من پیوسته از حالات او می‏پرسیدم و از كارش جستجو می‏كردم ولی از هر كه از بنی هاشم، فرماندهان، نویسندگان، قضات، فقهاء و دیگر مردم سؤال می‏كردم، می‏دیدم كه در نزد همه در نهایت تجلیل و تعظیم و مقام بلند و تعریف نیكو و مقدّم بر خانواده و دیگران است و همه‏ی گفتند: او امام رافضه است، لذا مقام وی در نزد من بزرگ شد، زیرا دوست و دشمن درباره او نیكو گفته و ثنا می‏كردند.
بعضی از حاضران از اشعریها به او گفتند: ای ابابكر! حال برادرش جعفر چگونه بود؟ گفت: جعفر كیست كه از او سؤال شود ویا با او یك جا گفته شود؟ جعفر آشكارا گناه می‏كرد، بی حیاء و شرابخوار بود، كمتر كسی را مانند او دیده‏ام كه پرده خویش را بدرد، احمق و خمار و كم ارزش بود، به خدا قسم او در وقت وفات حسن بن علی پیش سلطان آمد كه تعجب كردم و فكر نمی‏كردم كه چنین كند.
چون ابن الرضا مریض شد، فوراً به پدرم خبر فرستاد كه او مریض است، بعد بلافاصله به خانه خلیفه آمد و با پنج نفر از خادمان و خواص خلیفه از جمله نحریر (مسؤول باغ وحش) برگشت و آنها را گفت كه در خانه حسن بن علی باشند و حالات او را زیر نظر بگیرند و به چند نفر پزشك گفت كه شب و روز از او دیدار كنند... جریان این طور بود كه او چند روز از ربیع الاول گذشته در سال دویست و شصت از دنیا رفت، سامراء یكپارچه ضجه شد، همه می‏گفتند: «ابن الرضا از دنیا رفت»... پس از آن جعفر نزد پدر من آمد و گفت: مقام پدر و برادرم را به من واگذار كن، در عوض هر سال بیست هزار دینار به تو می‏دهم، پدرم او را طرد كرد و گفت: احمق! خلیفه شمشیر و تازیانه‏اش را به دست گرفت تا مردم را از امامت پدرت و برادرت برگرداند، مقدور نشد و نتوانست و تلاش كرد كه آن دو را از امامت براندازد، موفق نشد، اگر در نزدغ شیعه پدر و برادرت امام بودی، لازم نبود كه سلطان و غیر سلطان تو را در جای آنها قرار بدهد.
و اگر آنها به امامت تو قائل نباشند با نصب خلیفه به امامت نخواهی رسید، پدرم او را تحقیر كرد و گفت اجازه ندهند كه نزد او بیاید... رجوع شود به كافی: ج 1 ص 503 باب مولد ابی محمد الحسن بن علی، ارشاد مفید: ص 318 حالات امام عسكری (ع) ،كمال الدین صدوق: ج 1ص 40 - 43 ما روی فی وفات العسكری (ع)، شیخ طوسی در فهرست در ترجمه احمد بن عبیدالله بن خاقان و نیز نجاشی در ترجمه وی به این مجلس اشاره فرموده‏اند.

* * *

2- خبر از مهدی موعود صلوات الله علیه‏

ثقه جلیل القدر احمد بن اسحاق بن سعد اشعری نقل می‏كند: خدمت امام حسن (ع) رسیدم، می‏خواستم از امام بعد از او بپرسم، امام پیش از سؤال من فرمود:
«یا احمد بن اسحاق ان الله تبارك و تعالی لم یخل الارض منذ خلق آدم علیه السلام و لا یخلیها الی ان تقوم الساعة من حجت الله علی خلقه به یدفع البلاء عن اهل الارض و به ینزل الغیث و به یخرج بركات الارض».
گفتم: یابن رسول الله! امام و خلیفه بعد از شما كیست؟ آن حضرت بسرعت برخاست و داخل اندرون شد، بعد به اتاق آمد و در شانه‏اش پسری بود، گویی جمال مباركش مانند ماه چهارده شبه بود، حدود سه سال داشت، بعد فرمود: یا احمد بن اسحاق! اگر پیش خدا و امامان محترم نبودی این پسرم را به تو نشان نمی‏دادم، او همنام و هم كینه رسول خداست، زمین را پر از عدل و داد می‏كند چنان كه از ظلم و جور پر شده باشد.
یا احمد بن اصحاق! مَثل او در این امت مَثل خضر (ع) و مثل ذوالقرنین است، به خدا قسم او را غیبتی خواهد بود كه فقط كسی از هلاكت نجات می‏یابد كه خدا او را در امامت وی ثابت نگاه دارد و به دعا در تعجیل فرجش موفق فرماید.
گفتم: مولای من! آیا علامتی هست كه قلب من مطمئن باشد؟ در این وقت آن كودك با زبان عربی فصیح فرمود: «انا بقیّةُ اللّه فی اَرضه و المنتقم من اعدائه فلا تطلب اثر بعد عین یا احمد بن اسحاق».
احمد بن اسحاق گوید: شاد و خرامان از خانه امام (ع) بیرون آمدم، فردای آن به محضر امام بازگشتم و عرض كردم یابن رسول الله (ص)! شادیم بیش از حد گردید در مقابل منتی كه بر من نهادید، این كه فرمودید: مَثل او مَثل خضر و ذوالقرنین است یعنی چه؟ فرمود: طول غیبت.
گفتم: غیبتش طولانی خواهد بود؟ فرمود: آری، به خدایم قسم تا جایی كه اكثری از این امر برگردند و در امامت او نماند مگر كسی كه خدا برای ولایت ما از او عهد گرفته باشد و ایمان را در قلب او ثابت فرموده و با روح مخصوصی او را تأیید كرده باشد.
«یا احمد بن اسحاق هذا امرٌ من امر الله و سرّ من سرّاللّه و غیبٌ من غیب اِللّه فخذما آتیتك و اكتمه و كن من الشاكرین تكن معنا غدا فی علیین» 1.

* * *

3- مخلوق بودن قرآن‏

ثقه جلیل القدر، داوود بن قاسم ابو هاشم جعفری كه زمان پنج امام را درك كرده است می‏گوید: به خاطرم خطور كرد كه آیا قرآن مخلوق است یا غیر مخلوق؟ امام عسكری (ع) فرمود: «یا ابا هاشم الله خالق كل شی و ما سواه مخلوق» 2.
خدا خالق هر چیز است، غیر خدا مخلوق خداست، و در نقل دیگری آمده كه گوید: در پیش خودم گفتم: ای كاش می‏دانستم ابو محمد عسكری درباره قرآن چه می‏گوید: آیا قرآن مخلوق است یا غیر مخلوق؟
امام رو كرد به من و فرمود: آیا به تو نرسیده آنچه از ابی عبدالله (ع) نقل شده كه فرمود: چون قل هو الله احد نازل شد، خداوند برای آن چهار هزار بال آفرید، به هر گروهی از ملائكه كه می‏گذشت به او خشوع می‏كردند، نسبت پروردگار تبارك و تعالی این است .3
ناگفته نماند: مسأله خلق قرآن یكی از پر جنجالترین مسائل در میان اهل سنت بود كه در زمان عباسیان دست سیاست نیز درباره آن بازی كرد و فریادها به آسمان رفت، عده‏ای می‏گفتند: قرآن كلام خداست، متكلم بودن خدا،مانند خود خدا قدیم است و قرآن نیز قدیم است و مخلوق نیست و سخن شاعر:
ان الكلام لفی الفواد و انما
جعل اللسان علی الفواد دلیلاً
در همین زمینه است. ولی عده‏ای به حادث و مخلوق بودن قرآن قائل بودند، كه رأی اهل بیت علیهم السلام نیز همان است .

* * *

4- در بهشت

باز همان ثقه جلیل القدر فرموده: شنیدم امام عسكری صلوت الله علیه می‏فرمود: «ان فی الجنة باباً یقال له المعروف لا یدخله الا اهل المعروف» در بهشت دری هست كه نامش معروف است از آن در داخل بهشت نمی‏شود مگر اهل نیكی در دنیا. من در نفس خودم خدا را شكر كردم و شاد شدم كه برای رفع حاجتهای مردم خودم را به زحمت می‏انداختم.
امام به من نگاه كرد و فرمود: آری، یا ابا هاشم! به كار خودت ادامه بده، اهل احسان در دنیا اهل احسان در آخرتند، خدا تو را از آنها قرار دهد و رحمتت كند.4

* * *

5- تفسیر آیه

از ابو هاشم روایت شده كه گوید: از حضرت عسكری صلوات الله علیه از آیه «ثم اورثنا الكتاب الذین اصطفینا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخیرات بادن الله» سؤال كردم.5
فرمود: هر سه گروه از آل محمداند(ص)، ظالم به نفس از آنها كسی است كه بامام معتقد نیست، مقتصد كسی است كه عارف به امام باشد، سابق به خیرات خود امام است. من پیش خود درباره مكرمتی كه به آل محمد (ص) داده شده فكر می‏كردم: گریه‏ام گرفت .
امام به من نگاه كرد و فرمود: عظمت شأن آل محمد بزرگتر از آن است كه به نظرت آمده، خدا را حمد كن كه تو را به ولایت آنها معتقد و متمسك كرده است. روز قیامت با آنها خوانده خواهی شد وفتی كه هر جمعیت با امامش خوانده می‏شود، تو بر خیری.6

* * *

6- خبر غیبی

ثقة الاسلام كلینی و شیخ مفید نقل می‏كنند از اسماعیل بن محمد كه گوید: در راه ابو محمد عسكری نشستم، چون از آنجا گذر كرد به او از فقر شكایت كرده و قسم خوردم كه نه درهمی دارم و نه زیادتر از آن. نه طعام صبح دارم و نه شب. امام (ع) فرمود: به خدا دروغ قسم می‏خوری. با آن كه دویست دینار دفن كرده‏ای!! ولی این حرف من بدان معنی نیست كه به تو چیزی ندهم، ای غلام! هر چه داری به او بده، غلامش صد دینار به من داد.
بعد فرمود: تو از پولی كه دفن كردای در وقت حاجت محروم خواهی شد. امام (ع) راست فرمود، من آنچه امام داده بود خرج كردم، به مخارج احتیاج شدیدی پیدا كردم، درهای روزی برای من بسته شد. دفینه را بیرون آوردم، چیزی نیافتم، بعد معلوم شد كه پسرم جای آنها را دانسته و آنها را برداشته و فرار كرده است. دیگر چیزی از آنها به دست من نرسید.

* * *

7- سه نادره‏

علی بن محمد بن زیاد گوید: به محضر أبی احمد بن عبدالله وارد شدم، نامه امام حسن عسكری (ع) را پیش رویش دیدم كه نوشته بود: من از خدا انتقام این طاغی (مستعین عباسی) را خواستم، خدا او را بعد از سه روز خواهد گرفت: «انی نازلت‏الله فی هذا الطاغی یعنی المستعین و هو اخذه بعد ثلاث».
چون روز سوم رسید، مستعین از خلافت خلع شد و آخر كارش به آن جا رسید كه كشته شد.7نگارنده گوید: به واسطه شورش كه بر علیه آن خبیث به وجود آمد، خودش از خلافت خلع و با خانواده‏اش به «واسط» رفت، معتز عباسی سعید بن صالح را فرستاد تا سر مستعین را بریده پیش معتز آورد.
ابوهاشم جعفری گوید: شنیدم امام عسكری صلوات الله علیه می‏فرمود: از گناهانی كه بخشوده نمی‏شود، سخن شخص است كه بگوید: ای كاش جز به این گناه مؤاخذه نشوم: «من الذّبوب التی لا تغفر قول الرجل لَیتنی‏ لا اواخذ الاّ بهذا» من به خودم گفتم: این بسیار دقیق است سزاوار است كه انسان از خودش و از كارش همه چیز را بررسی كند.
امام (ع) فرمود: راست گفتی یا ابا هاشم! ملازم باش به آنچه ضمیرت به نظر آورد چون شرك آوردن خفی‏تر است از حركت مورچه ریز در روی سنگ صاف در شب ظلمانی و از حركت مورچه ریز بر روی پلاس سیاه: «فقال یا ابا هاشم صدقت فالزما حدثت به نفسك فان الا شراك فی الناس اخفی من دبیب الذر علی الصفا، فی اللیلة الظلماء و من دبیب الذر علی المسح الاسود» 8.
ابو هاشم جعفری گوید: فهفكی از امام عسكری صلوات الله علیه پرسید: چرا زن مسكین و ضعیف از ارث یك سهم می‏برد و مرد دو سهم؟ فرمود: چون برای زن جهاد و نفقه (مخارج خانه) و دیه بر عاقله نیست، اینها بر عهده مردان است .
من در پیش خود گفتم: نقل شده كه ابن أبی العوجاء این سؤال را از امام صادق (ع) كرده بود و امام همین جواب را داده بودند... امام رو كرد به من و فرمود: آری این سؤال ابن أبی العوجاء است، و جواب از ما یكی است وقتی كه مسأله یكی باشد، پاسخ جاری شده برای آخر ما آنچه است كه جاری شده برای اول ما، اول و آخرما در علم و كار یكی است، رسول خدا و امیرالمؤمنین بر ما فضیلت دارند«فاقبل علی فقال: نعم هذه مسالة ابن ابی العوجاء والجواب منا واحد اذا كان المسالة واحدا، جری لا خرنا ما جری لا ولنا و اولنا و آخرنا فی العلم و الامر سواء ولرسول الله و امیرالمؤمنین فضلهما» 9.

* * *

8- امام در زندان

یكی از نوادگان حضرت كاظم (ع) به نام محمد بن اسماعیل گوید: گروهی از بنی عباس و چند نفر دیگر از منحرفین به نزد صالح بن وصیف، رئیس شرطه سامراء آمده و گفتند: ابو محمد عسكری را كه زندان كرده‏ای بر او سخت‏گیر و نگذار كه در استراحت باشد.
صالح گفت: می‏خواهید چه بكنم، دو نفر كه در نظرم از همه شریرتر بودند، بر او مأمور كرده بودم، چنان اهل عبادت و نماز شده‏اند كه خارج از حد است. آنگاه گفت: آن دو را آوردند، گفت: وای بر شما! جریان شما درباره این مرد چیست؟! گفتند: چه بگوییم در خصوص مردی كه در روز، روزه است و همه شب را مشغول به عبادت حق!! با كسی سخن نمی‏گوید، به غیر عبادت مشغول نمی‏شود.
چون به او نگاه می‏كنیم بندبند شانه‏هایمان به لزوه می‏افتد و چنان مجذوب می‏شویم كه قدرت از دست ما می‏رود، چون بنی عباس این را شنیدند ذلیلانه بر گشتند. 10

* * *

9- خبر از وفات فضل بن شاذان‏

شیخ كشی در رجال خود از محمد بن ابراهیم وراق سمرقندی نقل كرده گوید: بقصد حج از وطن خویش بیرون شدم، خواستم قبل از حج به زیارت مردی از اصحاب برسم، او معروف به صدق و صلاح و ورع و خیر بود، نامش بورق و در «بوشنجان» از روستاهای هرات سكونت داشت.
چون به زیارت او رسیدم، صحبت از فضل بن شاذان نیشابوری به میان آمد، بورق گفت: او مبتلا به «بطن» شدید11 بود بطوری كه در یك شب صد تا صد و پنجاه دفعه به قضای حاجت می‏رفت، من سالی به حج رفته به خدمت محمد بن عیسای عبیدی رسیدم، او را شیخ فاضلی یافتم... عده‏ای نیز با او بودند ولی همه را محزون و غمگین دیدم.
گفتم: جریان چیست؟ گفتند: ابو محمد عسكری (ع) را زندان كرده‏اند من به حج رفتم، پس از اتمام مراسم حج باز به خدمت محمد بن عیسی رسیدم، دیدم شادمان است، گفتم: خبر چیست؟ گفت: امام (ع) از زندان آزاد شده‏اند.
بعد من به سامرآء آمدم و كتاب «یوم و لیلة» را با خود داشتم، به خدمت امام (ع) رسیدم و كتاب را به ایشان نشان داده و گفتم: فدایت شوم اگر صلاح بدانی، به آن نگاهی كرده و اظهار نظر فرمایی، امام (ع) همه آن را ورق زد و فرمود: این صحیح است، شایسته است عمل شود، گفتم: فضل بن شاذان بشدت مریض است، می‏گویند: شما نسبت به ایشان خشم گرفته‏اید، چون گفته: وصی ابراهیم از وصی محمد (ص) بهتر است، ولی او چنین چیزی نگفته، بلكه به او دروغ بسته‏اند.
امام صلوات الله علیه فرمود: آری به او دروغ بسته‏اند، خدا به فضل رحمت كند، خدا به فضل رحمت كند«رحم الله الفضل، رحم الله الفضل». بورق گوید: چون از سامرآء برگشتم دیدم فضل بن شاذان در همان ایام كه امام به او رحمت فرستاد از دنیا رفته بود. 12
ناگفته نماند كتاب «یوم ولیله» تألیف یونس بن عبدالرحمان مولی آل یقطین است، كشی در رجال خود از احمد بن ابی خلف نقل می‏كند گوید: مریض بودم، ابوجعفر جواد (ع) به عیادت من آمد، كتاب یوم و لیله را در بالای سر من دید، آن را تا آخر ورق زد و می‏فرمود: «رحم الله یونس، رحم الله یونس، رحم الله یونس» 13
و نیز از ابو هاشم جعفری نقل كرده گوید: كتاب یوم و لیله یونس را محضر امام عسكری (ع) بردم، به آن نگاه كرد و ورق زد، بعد فرمود «هذا دینی و دین آبائی حقا» 14 نجاشی در رجال خویش نقل كرده كه آن حضرت از ابوهاشم پرسید: این كتاب تصنیف كیست؟ جواب داد: تصنیف یونس آل یقطین، فرمود: «اعطاه الله بكل حرف نورا فی الجنة».

* * *

10- نواده حبابه والبیّه‏

حبابه والبیه زنی بود كه در كوفه به خدمت امیرالمؤمنین (ع) رسید و گفت: یا امیرالمؤمنین! خدا تو را رحمت كند، دلیل امامت چیست؟ امام سنگی را نشان داد و فرمود: آن سنگ 15 را پیش من آور، زن سنگ را پیش امام آورد، حضرت مهر خودش را به سنگ زد (اثر مهر در سنگ آشكار شد). بعد فرمود: یا حبابه! وقتی كه یك نفر ادعای امامت كرد و توانست ماند من این سنگ را مهر كند بدان او امام مفترض الطاعة است.
این زن تا زمان امام رضا (ع) زنده ماند، با معجزه امام سجاد (ع) جوانی به او بازگشت و سنگ را تا مهر امام ثامن (ع) رسانید، 16 آنگاه فرزندان وی در زمان امامان دیگر این كار ادامه دادند.
ثقه جلیل‏القدر داود بن قاسم جعفری گوید: نزد امام حسن عسكری (ع) بودم كه به امام گفتند: مردی از اهل یمن اجازه ورود می‏خواهد، امام اجازه فرمود، دیدم مردی بلند قامت و قوی بازو داخل شد، به امام سلام ولایت داد، حضرت جواب داده و امر به نشستن كرد.
او در نزد من و چسبیده به من نشست، من به خود گفتم: ای كاش می‏دانستم این شخص كیست؟ امام (ع) فرمود: این از فرزندان آن زنی است كه پدران من سنگی كه او داشت مهر كرده‏اند، و اثر مهرشان در آن نقش شده است، آن را آورده است تا من نیز مهر كنم. بعد فرمود: سنگ را بیاور، او سنگ را بیرون آورد، دیدم جایی از آن صاف است و مهر نخورده .
ابو محمد عسكری (ع) آن را گرفت، مهر خویش بیرون آورد و آن را مهر كرد، گویی الان نقش مهر را می‏بینم كه «الحسن بن علی» بود، من به مرد یمانی گفتم: تا به حال امام را دیده بودی؟ گفت: نه واللّه ولی مدتی بود كه به دیدارش شایق بودم، گویی الساعه جوانی كه او را ندیده بودم نزد من آمد و گفت: برخیز به محضر امام برو، من وارد خدمتش شدم.
سپس مرد یمانی برخاست و می‏گفت: «رحمة الله و بركاته علیكم اهل البیت ذریة بعضها من بعض اشهد بالله ان حقك الواجب كوجوب حق امیرالمؤمنین والائمة من بعده صلوات الله علیهم اجمعین»آنگاه رفت و دیگر او را ندیدم.
ابو هشام گوید: از او پرسیدم اسمت چیست؟ گفت: نام من مهجع پسر صلت پسر عقبه، پسر سمعان، پسر غانم، پسر ام غانم و آن زن اعرابیه یمنی صاحب سنگی است كه امیرالمؤمنین (ع) بر آن مهر زد و فرزندانش مهر زدند تا زمان امام أبی الحسن رضا (ع). 17 مجلسی رحمة الله آن را در بحار: ج 50 ص 302 از ابوهاشم از اعلام الوری نقل كرده و اشعار ابوهاشم را نیز درباره آن آورده است .

* * *

11- كار عیسی بن مریم (ع)

ثقه جلیل القدر احمد بن اسحاق اشعری گوید: به امام حسن عسكری صلوات الله علیه گفتم: چیزی بنویسید تا من خط شما را بشناسم، وقتی كه نامه‏ای آمد بدانم كه شما مرقوم فرموده‏اید. امام فرمود: آری، بعد فرمود: یا احمد! خط با درشتی و كوچكی قلم فرق می‏كند، در خط من بودن شك نكن.
آنگاه دواتی خواست و شروع به نوشتن كرد، به فكرم آمد كه قلم امام را به عنوان تبرك از او بخواهم، چون از نوشتن فارغ شد با من صحبت می‏كرد و قلم را با دستمال دوات پاك می‏فرمود، بعد قلم را به طرف من آورد و فرمود: بگیر یا احمد! گفتم: فدایت شوم عارضه‏ای پیش آمده كه مرا غمگین كرده است، خواستم از پدر بزرگوارتان بپرسم میسر نشد و رحلت فرمود. گفت: یا احمد! آن چیست؟ گفتم: مولای من! از پدرانت نقل شده: انبیاء بر پشت می‏خوابند، مؤمنان بر طرف راست، منافقان بر طرف چپ و شیاطین بر رویشان: «نوم الانبیاء علی اقفیتهم و نوم المومنین علی ایمانهم و نوم المنافقین علی شمائلهم و نوم الشیاطین علی وجوههم».
فرمود: چنین است گفتم: مولای من! من هر قدر تلاش می‏كنم كه بر پهلوی راستم بخوابم خوابم نمی‏برد، امام (ع) مقداری ساكت شد، بعد فرمود: یا احمد! جلو بیا، من جلو آمدم، فرمود: دستت را به زیر لباست داخل كن، داخل كردم، آن حضرت دست خویش را از زیر لباس بیرون آورد و زیر لباس من برد، آنگاه دست راستش را به پهلوی چپ من و دست چپش را به پهلوی راست من سه دفعه كشید.
احمد بن اسحاق می‏گوید: از روزی كه امام این كار را كرد، دیگر نمی‏توانم بر پهلوی چپ بخوابم، خوابم
نمی‏برد. 18
نگارنده گوید: این نظیر جریان حضرت عیسی (ع) كه با دست كشیدن، كور مادرزادی را شفا می‏داد و آدم مبروص را صحت می‏بخشید و مردگان را زنده می‏كرد. خداوند از زبان عیسی می‏فرماید: «و أبری الاكمه و الابرص و أحی الموتی باذن الله» آل عمران: 49، پیامبران و امامان (ع) در ولایت تكوینی همه از یك افاضه مدد گرفته‏اند.

* * *

12- یك ارشاد بخصوص

ابوالقاسم كوفی در كتاب تبدیل می‏نویسد: اسحاق كندی در زمان خود فیلسوف عراق بود، او شروع به نوشتن كتابی در«تناقض قرآن» (نعوذ بالله) كرد، شغلش را به آن منحصر نمود و در خانه خود نشست تا بتواند آن را زود بنویسد. روزی یكی از شاگردان او محضر امام حسن عسكری (ع) آمد.
امام فرمود:آیا در میان شما مرد رشید و كاملی نیست تا استادتان را از نوشتن چنین كتاب باز دارد؟!! او جواب داد: ما از شاگردان او هستیم، چگونه می‏توانیم به او در چنین كار یا غیر آن اعتراضی بكنیم.
امام (ع) فرمود: آیا می‏توانی آنچه را كه من می‏گویم به او بگویی؟ گفت: آری، حضرت فرمود: پیش او برو و با او انس برقرار كن، چون با او خصوصیت پیدا كردی، بگو: برای من مسأله‏ای پیش آمده كه می‏خواهم از تو بپرسم، او خواهد گفت: بپرس.
بگو: اگر گوینده این قرآن بیاید و بگوید: غرض من آن نیست كه تو فكر كرده‏ای، آیا جایز است كه چنین باشد؟ او در جواب به تو خواهد گفت: جایز است، زیرا او آدمی است چون بشنود می‏فهمد. و چون چنین جواب داد، بگو: از كجا می‏دانی شاید غرض گوینده قرآن غیر از آن است كه تو گمان می‏كنی. در این صورت معانی را در جایی می‏نهی كه گوینده، آن را اراده نكرده است .
آن شخص پیش اسحاق كندی رفت و مطابق دستور امام با او انس پیدا كرد. و آن سؤال را از وی كرد، اسحاق پیش خود فكر كرد، دید چنین چیزی جایز است، گفت: تو را به خدا قسم می‏دهم این سؤال را از كجا دانسته‏ای؟ گفت: سؤالی است كه به ذهنم رسید و به تو گفتم.
گفت: نه هرگز، شخصی مانند تو چنین فكری نتواند، بگو ببینم از كی یاد گرفته‏ای؟ گفتم: ابومحمد حسن عسكری مرا به این كار امر كرد. گفت: الان راست گفتی وگرنه این سؤال جز از بیت او خارج نمی‏شود، آنگاه آتشی آماده كرد وآنچه نوشته بود مبدّل به خاكستر نمود.19

* * *

13- تشریف بردن آن حضرت به گرگان‏

جعفر بن شریف گرگانی گوید: سالی كه به حج می‏رفتم در «سر من رأی» (= سامرّا) به خدمت امام عسكری (ع) رسیدم، مردم آنجا مقداری مال توسط من ارسال كرده بودند خواستم از امام بپرسم كه آن را به كجا تحویل دهم، حضرت پیش از سؤال من، فرمودند: آنچه آورده‏ای به خادم من، مبارك تحویل بده، این كار را كردم.
بعد گفتم: شیعیان شما در گرگان به محضرتان سلام می‏رسانند، فرمود: مگر بعد از حج به گرگان نخواهی رفت؟ گفتم: چرا، فرمود: از امروز تا صد و هفتاد روز به گرگان باز می‏گردی، روز جمعه سوم ربیع الاخر در اول روز وارد آن جا خواهی شد، چون وارد شدی به آنها بگو كه در آخر همان روز من به آنجا خواهم آمد.
برو در هدایت و رشاد، بدان كه خدا تو را و یاران تو را در این مسافرت سلامت خواهد داد، بسلامت به خانواده‏ات باز خواهی گشت. برای پسرت شریف پسری به دنیا خواهد آمد، نام آن را صلت بن شریف بن جعفر بن شریف بگذارد، خداوند او را بزرگ خواهد كرد و از شیعیان ما خواهد بود.
گفتم: یابن رسول الله! ابراهیم بن اسماعیل جرجانی مردی است از شیعیان شما، به دوستان شما بسیار كمك می‏كند، در هر سال بیشتر از صد هزار درهم در این باره خرج می‏نماید و او یكی از ثروتمندان گرگان است. فرمود: خداوند به ابی اسحاق در مقابل احسانش جزای خیر بدهد، گناهانش را بیامرزد و به او پسر كامل الخلقه‏ای عطا فرماید، به او بگو: حسن بن علی می‏گوید: نام پسرت را احمد بگذار.
من از خدمت امام مرخص شدم، خداوند مرا در سفر سلامت داد تا روز جمعه سوم ربیع الاخر در اول روز آنطور كه امام فرموده بود وارد گرگان شدم، دوستان به دیدار من آمدند، به من تهنیت می‏گفتند. به آنها گفتم كه: امام صلوات الله علیه وعده كرده در آخر امروز به گرگان تشریف بیاورد، آنچه لازم دارید بخواهید و مسائل و حوائجتان را در نظربگیرید.
آنان چون نماز ظهر و عصر را خواندند همه در خانه من جمع شدند، به خدا قسم كه در یك حالت بی خبری بودیم ناگاه دیدیم كه امام تشریف آوردند و به جمع ما داخل شدند و پیش از ما به ما سلام كردند، ما از آن حضرت استقبال كرده، دست مباركش را بوسیدیم.
امام صلوات الله علیه فرمودند: من به جعفر بن شریف وعده كردم كه در آخر این روز به این جا آیم، نماز ظهر و عصر را در سامراء خوانده با اینجا آمدم تا با شما تجدید عهد نمایم و الان به وعده خود عمل كرده‏ام، مسائل و حوائج خویش را بگویید.
در آن وقت، اول نضربن جابر عرض كرد: یابن رسول الله! پسرم، جابر یك ماه است كه چشمش بینایی خود را از دست داده است، دعا كنید كه خداوند بینیای او را باز گرداند. امام (ع) فرمود: او را پیش من آورید، حضرت دست مباركش را بر چشم او كشید، در دم بینایی خویش را باز یافت، بعد یكی پس از دیگری آمده از حوائج خویش سؤال می‏كردند، امام حاجاتشان را برآورد و برای آنها دعای خیر كرد و همان روز برگشت.20
نگارنده گوید: آمدن امام (ع) به گرگان نظیر جریان علی بن خالد و جریان آمدن تخت ملكه سباء به محضر سلیمان است كه در حالات امام جواد (ع) گذشت، و شفا دادن آن حضرت نظیر كار عیسی بن مریم (ع) است كه خدا درباره او فرموده: «و أبُری الاكمه والابرص و أُحی الموتی‏ بإذنِ اللّه» (آل عمران: 49)، و خبر دادن از غیب از علوم خدایی است كه در اختیار آنان علیهم السلام بود.

* * *

14- جریان فصد

یكی از پزشگان نصاری به نام بطریق كه بیشتر از صد سال عمر داشت و در شهر «ری» مشغول طبابت بود می‏گوید: من شاگرد دكتر «بختیشوع» پزشك مخصوص متوكّل بودم، او برای كارهای مخصوص مرا مأموریت می‏داد، روزی حسن بن علی بن محمد عسكری به او سفارش كرد كه بهترین شاگردانش را پیش او بفرستد تا با فصد (رگ زدن) از او خون بگیرد، او مرا برای این كار برگزید و گفت: ابن الرضا از من خواسته كه كسی را برای فصد (رگ زدن) پیش او بفرستم.
تو برو و بدان كه او در این روز داناترین كس زیر آسمان است، حذر كن از این كه بر خلاف دستور او كاری كنی. من خدمت او رسیدم، فرمود: برو در فلان اتاق باش تا تو را بخواهم، من در وقتی كه وارد خدمت او شدم برای فصد و خون گرفتن مناسب بود. ولی او مرا در وقتی خواست كه برای «فصد» مناسب نبود.
طشت بزرگی حاضر كردند من رگ اكحل امام را فصد كردم، 21مرتب خون می‏آمد تا طشت پر از خون گردید، فرمود: خون را قطع كن، من رگ را بستم، خون قطع گردید، امام دستش را شست و بست، فرمود به همان حجره برگشتم، برای من طعام زیادی گرم و سر آوردند و تا عصر در آنجا ماندم.
آنگاه مرا خواست و فرمود: رگ را باز كن، رگ را باز كردم، خون شروع به آمدن كرد تا طشت مزبور باز پر از خون گردید، فرمود: خون را قطع كن، من خون را بستم، امام دستش را بست و مرا به همان حجره باز گردانید، من شب را در آنجا ماندم.
چون صبح شد و آفتاب بالا آمد مرا خواست، باز طشت را حاضر كردند فرمود: خون را باز كن، من رگ را باز كردم، این دفعه خونی مانند شیر سفید آمد، تا طشت پر گردید، فرمود: خون را قطع كن، رگ را بستم، امام دست خویش را بست، مرا مقداری لباس و پنجاه دینار داد و فرمود: این را بگیر و از كمی آن معذرت خواست، من آن را گرفته و برگشتم، به وقت برگشتن گفتم: آیا سفارشی ندارید؟ فرمود: آری، آنان كه از «دیر عاقول» با تو رفاقت خواهند كرد، با آنها خوب رفیق باش.
من پیش «بختیشوع» برگشته، جریان را باز گفتم، گفت :حكماء اتفاق دارند كه در بدن انسان بیشتر از هفت امناء خون نمی‏شود، 22 این كه تو می‏گویی اگر از چشمه آبی هم خارج شود عجیب است، عجیب‏تر از آن، جریان شیر است، استادم به فكر رفت .
آنگاه سه روز مرتب كتابها را مطالعه می‏كردیم تا برای این واقعه نظیری پیدا نماییم، ولی چیزی پیدا نشد، بعد گفت:
در عالَم نصرانیت داناتر به طب كسی نماند مگر راهبی در «دیر عاقول»، آنگاه برای او نامه‏ای نوشت و جریان را گزارش كرد.
من نامه را به دیر عاقول بردم و آن راهب را صدا كردم، از بالای دیر سر بلند كرد و گفت: تو كیستی؟ گفتم: شاگرد بختیشوع. گفت: نامه‏ای آورده‏ای؟ گفتم: آری. زنبیلی از پشت بام با طنابی پایین فرستاد، نامه را در آن گذاشتم و بالا كشید چون نامه را خواند، فی الفور پایین آمد و گفت: آیا تو این فصد را انجام داده‏ای؟ گفتم: آری. گفت: طوبا به حال مادرت. آنگاه قاطری سوار شده و با من به طرف سامرآء آمد، چون به سامرآء رسیدیم، ثلثی از شب مانده بود، گفتم: دوست داری كجا بروی، آیا به خانه استادم یا به خانه آن كس؟ بعد به خانه ابن الرضا رفتیم، پیش از اذان به آن جا رسیدیم.
غلام سیاه پوستی در را باز كرد و گفت: كدام یك ازشما راهب دیر عاقول هستید؟ راهب جواب داد: من هستم فدایت شوم، گفت: پیاده شو. بعد آن خادم به من گفت: این قاطرها را نگاه دار. آن دست او را گرفت و به داخل خانه برد.
من در آن جا ماندم تا صبح شد و آفتاب بلند گردید، ناگاه دیدم كه راهب خارج شد و لباس رهبانیت را انداخته و لباس سفیدی پوشیده و اسلام آورده است، بعد به من گفت: اكنون مرا پیش استاد خودت ببر. من از را به خانه بختیشوع بردم، استادم با دیدن او یه سویش دوید، و گفت: چه عاملی تو را از دین خودت بیرون كرد؟
گفت: مسیح را پیدا كرده و در دستش اسلام آوردم. گفت: مسیح را پیدا كردی؟! گفت: نه، بلكه نظیر او را پیدا كردم، این كار را در جهان جز مسیح كسی انجام نداده است!!! این مانند آیات و براهین مسیح است.
نگارنده گوید: این واقعه را علامه مجلسی رضوان الله علیه در بحار: ج 50 ص 261 از مختار خرائج: ص 213 نقل كرده است، مرحوم ثقة الاسلام كلینی آن را بطور اختصار در كافی: ج 1 ص 512 باب مولد ابی محمد الحسن بن علی نقل می‏كند و در آخر آن فرموده: «فقال لی ان هذا الذی تحكیه عن هذا الرجل فعله المسیح فی دهره مرة.»
مجلسی رحمة الله علیه در مرآت العقول در شرح حدیث كافی، حدیث خرائج را كه در بالا نقل شد، نقل فرموده و در آخر گوید:» و الظاهر اتحاد الواقعة و یحتمل التعدد». ناگفته نماند این واقعه از مصادیق ولایت تكوینی است كه خداوند در اختیار اهل بیت علیهم السلام قرار داده بود، امام صلوات الله علیه مأموریت داشت با این واقعه آن راهب را مسلمان نماید.

* * *

15- احسان عالی‏

محمد بن علی بن ابراهیم گوید: كار معاش بر ما تنگ شد، پدرم گفت: برویم محضر ابو محمد حسن عسكری، گویند: آدم باسخاوتی است، گفتم: با او آشنایی داری؟ گفت: نه، او را نمی‏شناسم و تا به حال او را ندیده‏ام.
در راه كه برای دیدن او می‏رفتیم پدرم گفت: ای كاش پانصد درهم به من می‏داد، دویست درهم برای لباس، دویست درهم برای آرد و صد درهم برای مخارج. من هم در دلم گفتم: ای كاش می‏فرمود به من سیصد درهم می‏دادند، با صد درهم الاغی می‏خریدم، صد درهم برای مخارج و صد درهم برای لباس، در این صورت به طرف قزوین و همدان برای كار می‏رفتم.
چون به در خانه آن حضرت رسیدیم غلامی بیرون آمد و ما را با نام صدا كرد و گفت: علی بن ابراهیم و پسرش محمد داخل شوند، چون به خدمتش رسیده و سلام عرض كردیم، فرمود: یا علی! چه چپز سبب شده كه تا این وقت از ملاقات ما تأخیر كرده‏ای؟! گفتم: یا سیدی! مقید بودم كه در این حال تنگدستی محضر شما آیم.
و چون از خدمت ایشان بیرون آمدیم غلامش آمد و به پدرم كیسه‏ای داد و گفت: این پانصد درهم است، دویست درهم برای لباس، دویست درهم برای آرد و صد درهم برای نفقه، بعد كیسه دیگری به من داد و گفت: این سیصد درهم است، با صد درهم الاغ بخر، صد درهم برای لباس و صد درهم برای نفقه، به سوی جبل (همدان و قزوین...) و به طرف «سورا» 23سفر كن.
ابن كردی، راوی حدیث می‏گوید: او به «سورا» رفت و در آن جا زنی تزویج كرد و در یك روز چهار هزار دینار به خانه‏اش وارد شد، با وجود آن، قائل به وقف و از واقفیّه بود، به او گفتم: آیا دلیلی روشنتر از این به امامت او می‏خواهی؟! گفت: راست می‏گویی ولی ما در كاری و در گروهی هستیم كه به آن عادت كرده‏ایم.24
و نگارنده گوید: وای به حال او! خدا هدایتش كرده ولی هدایت خدایی را نپذیرفته است «و ما یغنی الایات و النذر عن قوم لا یومنون».

* * *

16- امام حسن عسكری (ع) و أبوالادیان‏

ابوالادیان گوید: من از خدمتگزاران امام حسن عسكری (ع) بودم و نامه‏های آن حضرت را به شهرها می‏بردم، در بیماری كه امام با آن از دنیا رفت به خدمتش رسیدم، حضرت نامه‏هایی نوشت و فرمود: اینها را به مدائن می‏بری، پانزده روز در سامراء نخواهی بود، روز پانزدهم كه داخل شهر شدی خواهی دید كه ناله از خانه من بلند است و جسد مرا در محل غسل گذاشته‏اند.
گفتم: مولای من! اگر چنین شود، امام بعد از شما كیست؟ فرمود: هر كه جواب نامه‏های مرا از تو بخواهد، گفتم: شاهد دیگری بفرمایید، فرمود: هر كه بر جنازه من نماز گزارد قائم بعد از من است. گفتم: باز شاهد دیگری بفرمایید، فرمود: هر كه خبر دهد به آنچه در همیان (كمربند) است، او امام بعد از من است .
هیبت و عظمت امام مانع شد كه بگویم: آنچه در همیان است یعنی چه؟ من نامه‏های آن حضرت را به مدائن بردم، و جواب آنها را گرفته، روز پانزدهم داخل سامرآء شدم، دیدم همان طور كه فرموده بود از خانه امام ناله بلند است و دیدم برادرش جعفر (جعفر كذاب) در كنار خانه آن حضرت نشسته و شیعه در اطراف او، به وی تسلیت و به امامتش تبریك می‏گویند!!!
من از این جریان یكه خورده و در پیش خود گفتم: اگر جعفر امام باشد، پس جریان امامت عوض شده است، چون من خودم با چشم خود دیده بودم كه جعفر شراب می‏خورد و قمار بازی می‏كرد و اهل تار و طنبور است، من هم جلو آمده، رحلت برادرش را تسلیت و امامتش را تبریك گفتم. ولی از من چیزی نپرسید.
در این هنگام عقید خادم بیرون آمد و به جعفر گفت: مولای من! برادرت را كفن كردند برای نماز بیایید، 25 جعفر داخل خانه شد، شیعه در اطراف او بودند، سمان و حسن بن علی معروف به سلمه پیشاپیش آنها بودند.
چون به صحن خانه آمدیم حسن بن علی صلوات الله علیه را كفن كرده و در نعش گذاشته بودند، جعفر برادر آنحضرت پیش رفت تا بر جنازه امام نماز گزارد، چون خواست تكبیر نماز را بگویید، ناگاه طفیل گندمگون و سیاه موی كه دندانهای پیشینش تا حدی از همه فاصله داشت بیرون آمد و لباس جعفر را گرفته و كنار كشید.
و گفت: عمو! كنار شو، من سزاروارترم كه بر پدرم نماز بخوانم، جعفر در حالی كه قیافه‏اش متغیر شده بود كنار رفت، آن كودك بر جنازه امام نماز خواند و حضرت را در كنار قبر پدرش امام هادی دفن كردند.
بعد همان كودك رو كرد به من كه: ای مرد بصری! جواب نامه‏های را كه با تواست بده، من جواب نامه‏های را داده و پیش خود گفتم: این دو شاهد (نماز بر جناره و خواستن جواب نامه‏ها)، فقط همیان ماند. آنگاه پیش جعفر آمدم كه صدایش بلند بود، حاجز وشّاء كه حاضر بود به جعفر گفت: آن كودك كی بود؟!! می‏خواست با این سؤال جعفر را مجاب كند، جعفر گفت: والله تا به حال او را ندیده و نشناخته‏ام.
در آن جا نشسته بودیم كه گروهی از اهل قم آمدند و از امام حسن عسكری (ع) پرسیدند، چون دانستند كه امام رحلت فرموده است، گفتند: جانشینش كیست؟ حاضران جعفر را نشان دادند، آنها به جعفر سلام كرده تسلیت و تهنیت گفتند، و گفتند: نامه‏ها و پول آورده‏ایم، بفرمایید: نامه‏ها را كدام كسان نوشته‏اند و پول چقدر است، جعفر از این سؤال بر آشفت و برخاست و در حالی كه گرد جامه‏های خود را پاك می‏كرد، گفت: اینها از ما می‏خواهند كه علم غیب بدانیم!! در این میان خادمی از خانه بیرون آمد و گفت: نامه‏ها از فلان كس و فلان كس است و در همیان هزار دینار هست كه ده تا از آنها را آب طلا داده‏اند. آنها نامه‏ها و همیان را داده و به خادم گفتند:
هر كه تو را برای گرفتن همیان فرستاده ،او امام است جعفر بن علی به نزد معتمد خلیفه عباسی آمد و این جریان را به وی گفت، معتمد مأموران خویش را فرستاد، خادمه صیقل نامی را از خانه امام گرفته و به او گفتند: آن كودك كجاست؟ او گفت: من اطلاعی ندارم ولی خودم حامله هستم، خواست با این كار امر آن كودك (صاحب الامر) را پنهان دارد.
صیقل را به قاضی ابوالشوارب سپردند تا وضع حمل در نزد او باشد، در آن بین عبیدالله بن یحیی بن خاقان ناگهان از دنیا رفت و صاحب زنج در بصره قیام كرد، این جریان اوضاع را آشفته نمود، صیقل از موقعیت استفاده كرده از خانه قاضی بیرون آمد وو الحمد لله رب العالمین لا شریك له .26


پی‏نوشتها:

1- كمال الدین: ج 2 ص 384 باب 38، آنگاه در ص 409 .407 هشت روایت دیگر از آن حضرت درباره مهدی موعود (ع) آورده است .
2- رعد: 39.
3- بحار: ج 50 ص 257.
4- كافی: ج 2 ص 469 كتاب الدعاء.
5- مناقب: ج 4 ص 436.
6- بحار: ج 50 ص 254.
7- مناقب آل ابی طالب: ج 4 ص 431.
8- فاطر: 32.
9- بحار: ج 50 ص 259.
10- كافی: ج 1 ص 509 ارشاد: ص 323.
11- مناقب: ج 4 ص 439.
12- مناقب: ج 4 ص 437.
13- كافی: ج 1 ص 512 باب مولد ابو محمد الحسن بن علی، ارشاد مفید ص 324.
14- بطن مرضی است كه انسان از آمدن غائط جلوگیری نتواند و ذره ذره بیرون می‏آید.
15- رجال كشی: ص 451 فضل بن شاذان‏
16- رجال كشی: یونس بن عبدالرحمن.
17- رجال كشی: یونس بن عبدالرحمن.
18- عبارت عربی «حصاة» است ظاهراً منظور سنگ كوچكی است .
19- اصول كافی: ج 1 ص 346 باب ما یفصل به بین دعوی المحق و المبطل، كمال الدین: ص 536 باب 49.
20- كافی: ج 1 ص 347 باب مایفصل به بین دعوی المحق و المبطل، غیبت شیخ: ص 122.
21- اصول كافی: ج 1 ص 513 باب مولدالعسكری (ع).
22- مناقب ابن شهر آشوب: ج 4 ص 424.
23- بحار الانوار: ج 50 ص 263 از مختار الخرائج.
24- اكحل رگ معروف است در بازوی انسان كه بیشتر آنرا فصد می‏كنند.
25- امناء جمع مناء پیمانه‏ای است كه با آن روغن را پیمانه می‏كنند.
26- سوری بر وزن طوبی محلی است در عراق.
27- ارشاد مفید: ص 320 و كافی: ج 1 ص 506 باب مولد ابی محمد العسكری (ع).
28- در حالات مهدی موعود (ع) خواهد آمد كه تجهیز و غسل حضرت عسكری (ع) توسط عثمان بن سعید رضوان الله علیه بوده است .
29- كمال الدین صدوق: ج 2 ص 475، باب ذكر من شاهد القائم (ع).

تعداد مشاهده (601)       نظرات (1)

نظرات کاربران درباره مقاله "نمونه هایی از فضایل و سیره فردی امام حسن عسگری(ع)"


نظرتان را بیان کنید

نام:
پست الکترونیکی:
نظر:
کد بالا را در محل مربوطه وارد نمایید